نامه و دلنوشته ای از " ...ع " به شیرین خانم

سلام ، سلامی به شیرین ترکمندی که ... ( نگاه کن چه کار کردی شیرین خانم که اینقدر دلم ازت پره )

من این دلنوشته خودمو با لحنی صمیمی به روی کاغذ جاری میکنم تا اگر روزی خانم ترکمندی چشمش به این وبلاگ خورد و این متن را خواند بدونه که هنوز افرادی مثل من هستند که فراموششان نکردند و اون همه خاطراتی را که با آن بزرگ شدند به باد نسپردند و شاید و شاید همین علتی شد بر کنار رفتن پرده ای که مدت هاست شیرین را از ما جدا کرده .

خانم ترکمندی نمیدونم دقیقا چند سالم بود ولی یادمه نوجوانی بودم 13 ، 14 ساله که وقتی شما را در جعبه جادویی دیدم تازه معنی این جعبه جادویی را فهمیدم ، تازه فهمیدم که چطور می شود از یک صفحه چند اینچی یک فرشته را هر چند برای مدتی کوتاه ، به نظاره نشست ، تازه فهمیدم که روح خبر را می توان شستشو داد و معطر کرد ، تازه فهمیدم که وقتی ازم میپرسن انگیزت در زندگی چیه ، چه پاسخی دهم ؛ ولی خوب من از شما به هیچ کس چیزی نگفتم و نخواهم گفت و برای همیشه مهمترین انگیزه ام را در قلبم زندانی میکنم ، انگار تازه متوجه شده بودم که میتوان بعد از مدرسه چگونه به خانه دوید تا خبری که شما میگفتید را از دست ندهم ، حالا میخواستم زودتر بزرگ شوم و آینده را با حضور شما ببینم گر چه دل کندن از دنیایی که داشتم سخت بود ولی در باورم می ارزید ؛ ولی ولی حالا حاضرم که هر کاری بکنم و برگردم به همان موقع تا دیگه اینقدر چشمم به این صفحه رنگارنگ خیره نشه تا شب به امید اینکه فردا می آیید بخوابم و روز را به امید روزی دیگر به شب برسانم ؛ ولی زندگی با کسی شوخی نداره و برای هیچ کس عقب گردی را قائل نیست .

شما نمیتونید منو درک کنید وقتی که میدونستم میاین و منتظر خبری میشستم که با حضور شما روی آنتن خونه ما دریافت میشد ولی وقتی میخواستم ببینم ، کانال عوض میشد و هر چی میگفتم همون شبکه را بگیرید و میشنیدم این همه خبر دیدی حالا اینو نبین یا خبر بعدی را ببین ، همه میخوان این فیلم یا برنامه را ببینند ؛ چه حالی پیدا میکردم و بغض تو گلوم گیر میکرد و به اتاقم میرفتم . نمیتونید منو درک کنید وقتی به مسافرت میرفتم و نمیتونستم شما را ببینم با این که میدونستم هستید . نمیتونید منو درک کنید وقتی ازم میپرسیدن مگه 20:30 چیه که هر جا هستی میخوای نگاه کنی ، و من جوابی برای گفتن نداشته باشم و سکوت کنم . نمیتونید حالمو بفهمید وقتی خبرهای شما را ضبط شده داشتم و همشو پاک کردن که این چرت و پرتا چیه ریختی تو کامپیوتر و من بدترین لحظه زندگیمو تجربه کردم و چند روز شکه بودم ولی فقط میتونستم سکوت کنم و در تنهایی بغضمو بشکونم .

میدونستید وقتی خبر میخواست شروع بشه ، من چشمامو می بستم و تمام حواسم در گوشم بود ، وقتی صدای شما را می شنیدم و با قلبم حس میکردم ، بعد چشمانم را باز میکردم و شما را می دیدم .

گذشت و گذشت تا اینکه از 20:30 رفتید و من هر آنچه که از شما داشتم هم ، با خود شما رفته بود . من تماس میگرفتم با سازمان که بپرسم آخه چرا ؟ چرا رفتی ؟ ولی چه فایده وقتی میگفت بعد از صدای بوق پیام خود را بگذارید . پس از مدتی هم به خبر ورزشی بدرود گفتی و دیگر لازم نبود با دو پایم مسیر مدرسه تا خانه را بدوم . گذشت تا اینکه شبی وقتی داشتم تکالیفم را انجام میدادم صدای شما به گوشم خورد ، اول فکر کردم خیالاتی شدم ، سرم را بالا آوردم و شما را دیدم که به همان رسم گذشته با لبی خندان و صورتی گشاده مشغول اجرای خبر در خبر 20 هستید . آنچنان ذوق کردم که دیگر درس و امتحان یادم رفت و رفتم برای ضبط برنامه . در این چند ماهی هم که در این شبکه بودید خوشی ها و نا خوشی هایی حاصلم شد . حالا دیگه میرفتم دانشگاه و کلاس ، و شما می آمدید و من نبودم . عجب تقدیر عجیبی است مگه نه شیرین خانم ؟ وقتی به مدرسه میرفتم ظهر اجرا داشتید و وقتی دانشگاه میرفتم شب اجرا داشتید ، شاید اینجوری می خواستید بیشتر منو عذاب بدید ( به هر حال جدی نگیرید ) .

نمیدونم چی شد که باز هم دست تقدیر من و شما را از هم گرفت ولی مثل اینکه این بار خیلی در تصمیمش مصمم بود . در اواخر تیر ماه 89 بود که شما به خبر بدرود گفتید ، درست در همان موقع من به یک سفر 15 روزه داشتم میرفتم و فقط میخواستم شما در این مدت که من نیستم اجرا نداشته باشید و برگشتم ؛ برگشتم و هر شب منتظر آمدنتان ، مثل اینکه خدا شنیده بود که من خواستم دیگه هیچ وقت اجرا نداشته باشید . کاری نمیتونستم بکنم ، هر از چند گاهی به واحد خبر شبکه 4 زنگ میزدم و علت را جویا میشدم و میگفتند که خودتون خواستید ، میگفتند مرخصی گرفتید ، هر چی اصرار میکردم که بگید کی بر میگردند میگفت شما دعا کنید برگردند . تو دلم بهش خندیدم و گفتم آخه این که جزو برنامه روزانم شده اقلا یه چیزه دیگه میگفتی .

تا اینکه یه روز که زنگ زدم که باز هم بپرسم کی برمیگردید ، صدایی شنیدم که گفت : دیگه هرگز ... ، من خشکم زده بود ، به زور خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم .

روزی متوجه شدم در شبکه آموزش اجرا داشتید و من ندیده بودم و تا الانم ندیدم . خیلی ناراحت شدم هر کاری کردم نشد که برنامه را گیر بیارم ، به هر حال بازم گفتم خدایا خودت میدونی و قلبم .

روزی هم فهمیدم که در سری جدید برنامه طلوع میتونیم شما را ببینیم ، هر روز میذاشتم رو ضبط و میرفتم دانشگاه که الانم همین کارو میکنم . یک شب که داشتم برنامه را سریع رد میکردم ، شکه شدم ، باورم نمیشد که خودتان هستید ولی بودید ؛ امیدوارتر شدم که بیشتر بیایید ولی ، ولی نمیدونستم که برای یک جلوی دوربین اومدن اینقدر باید خواهش کرد و ناز کشید و در آخر هم ...  .       

شاید بهتر باشه تمومش کنم ، شاید دارید بهم میخندید و میگید اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره . ولی اینو بدونید که خاطراتم با شما گره خورده ، قلبم با شما میتپه ، ذهنم به یاد شماست و روحم همراه شماست . خواه باور کنی یا نکنی من گفتم که بدونی چشمام منتظر شماست و در این جاده انتظار ، فقط شما هستید که میتونید حرکت کنید و حرکت من ، هیچ فایده ای نداره .

امیدوارم و همگی امیدواریم که باز هم در سیما شاهد حضور موفق و به یاد ماندنی شما مجری و گوینده فرا خبری ، مانند همیشه باشیم .

به امید آن روز .  ( ...ع ) عینک

/ 24 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

نمیدونم جی بگم فقط میتونم واست دعا کنم چون تنها خودم درکت میکنم منم عاشقم دیونه ام از دوریش دارم میمیرم ...[گل] با افتخار لینک شدی منم با نام مشقی لینک کن بای[قلب]

نیما

نمیدونم چی بگم!!!!![سوال] موفق باشی لینک شدی

حميده

سلام ممنون از حضورتون. كل نامه تون رو به خانوم تركمندي خوندم. خيلي شاعرانه و عاشقانه. باورش برام سخته. گرچه من تا به حال ايشون رو نديده بودم ولي خيلي مشتاقم يكي از اجراهاي ايشونو ببينم اينطوري كه شما ميگيد يه فرشته هست، واقعا جالبه.

امیرحسین

سلام داش علی. اگر درست فهمیده باشم تو یه احساس خواستی به خانم ترکمندی داری مثل احساس دوست داشتن یه دوست خوب نه بیشتر. علی جان آخه خیلیا تا بهشون میگی من فلانیو دوست دارم فکر میکنن عاشق شدی. با من موافقی؟حس تو هم همینجوریه که من گفتم؟

مجید صادقی

من از وبلاگ یکی از دوستان ف‌آقا سعید بالنگ ، اومدم اینجا ایشون معرفی کردند . چرا سعی نمی کنی از نزدیک ملاقاتشون کنی ؟ ایشون هم از ملاقات طرفداران پروپاقرصی مثل شما خوشحال خواهند شد حتما موفق باشی

سا را

سلام علی اقا[لبخند] نامتونو خوندم امیدوارم روزی به ارزوتون برسید [قلب] راستی میتونم دلیل این همه علاقتون رو بدونم؟البته اگه فضولی نباشه اهان یه چیز دیگه... باتبادل لینک موافقم [تایید]

مادربزرگ

خیلی قشنگ بود... اینجا رو فقط به خاطر این عشق پاک وخالص دوست دارم... احساستون رو کاملا لمس کردم چون خودم هم داشتم ودارم لحظه هایی رو که عشقم رو کسی درک نکرد...

مادربزرگ

یه فرشته... درسته... منم همین حس رو دارم خدای مهربون خودش نگهدار ایشون و شما که دوستدارشون هستین باشه

بهار (رز وحشی)

سلام و روز بخیر. نامه یا به قول خودتون دلنوشته خودمانیتون رو خوندم. من هم عاشق نویسندگی و شعر گفتن هستم این وجه اشتراک بین من و شماست. امیدوارم به مراد دلتون برسید من شما رو لینک کردم شما هم من رو با همین اسمی که کامنت گذاشتم لینک کنید.