ღ و این بار قلبم ، خود میگوید ღ

سلام  این متنی را که میخوانید با فکرم ننوشتم بلکه با قلبم و از اعماق

وجودم نوشتم . شاید این آخرین نوشته ای باشد که مینویسم و شما را از

تلاطم قلب خود مطلع میکنم . هنوز سوالی آزارم میدهد ، آخر نمیدانم چه

میشود که شیرین ؛ آره همون شیرینی که من میشناختم ، این چنین سرد و

بی روح شده که حتی به خود زحمت جواب سلام دادن را نمیدهد ؟ چه میشود

انسانی عاطفه ها را به کوله باری از غرور خود میفروشد و یادش میرود که

روزی در کنار همین هایی که امروزه بی تفاوت از کنارشان عبور میکند ، زیسته

و بزرگ شده است ؟ شاید هر یک از ما روزی محتاج کمک کودکی شویم که تا

لحظاتی قبل ، به کوچکترین درخواستش هم ، بی توجه بودیم . شاید بیاید روزی

که انسان ها برای از دست ندادن لبخندی ، تمام آرزوهای خود را فراموش کنند

و به یاد آورند دنیا محل گذر است و کاش قبل از اینکه بهترین دوستانمان را از

دست میدادیم ، لحظه ای به آنها محبت میکردیم تا با خیالی آسوده از کنارشان

عبور میکردیم . 

متن را در ادامه مطلب کامل بخوانید


ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

ღ باشد که نباشیم و بدانند که بودیم ღ

[ ۱۳٩٠/٦/٢٢ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ☼ علــــے ( ...ع ) ☼ ]